یک روز در آسمان
با ماه تابان
من بودم و تو
دستم به سوی تو
ما پا به پای هم
دلها بدون غم
آرام وبی غبار
کوتاه و سر به زیر
رویم به روی تو
جانم فدای تو
دستم به دست تو
من در ثنای تو
قلبم برای تو
در سینه میتپد
راهم کنار تو
هموار میشود
یک روز در آسمان
با ماه تابان
من بودم و تو
دستم به سوی تو
ما پا به پای هم
دلها بدون غم
آرام وبی غبار
کوتاه و سر به زیر
رویم به روی تو
جانم فدای تو
دستم به دست تو
من در ثنای تو
قلبم برای تو
در سینه میتپد
راهم کنار تو
هموار میشود
غم ها همه در دل ها
دل ها همه در غم
اندوه شب ما را
یکبار ببین با غم
من در دل خود دیدم
اشک دل او را
دل در دل او نیست
یکبار در این شب ها
بی همهمه حیرانم
بی وسوسه شیطانم
با ناز و همه احساس
من سر به گریبانم
تو سرو تنومندی
من سر به بیابانم
چیست که آن سوتر
بر راه دلم زد پر
در این ره پر آشوب
برد هوش من از سر
من دل به کجا دادم
من سر به کجا دارم
من در دل این شب ها
یکبار تک و تنها
آهسته نظر کردم
بر روی همه دنیا
جز نام پر احساست
نیست ندا دیگر
با آن همه پیمان ها
نیست صدا دیگر
فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
میگن آدما خیلی از حرفا رو نباید به هم بزنن
حتی اینکه کسی رو دوس داشته باشی هم نباید بهش بگی!
چون وقتی بفهمه دو حالت داره که در هر دو حالت ولت میکنه و میره و دیگه هیچ وقت نمیبینیش!!
حالت اول اینه که از حرفت ناراحت میشه و فکر میکنه که واه واه چه آدمه بد و بی جنبه ای! واسه همین دیگه دور و برت پیداش نمیشه!
حالت دوم اینه که اونم دوست داره و انگار که حرفه دله اونو زده باشی! اما بعده یه مدت دلشو میزنی انگار نه انگار که یه موقه یی حرفه دلشو زده بودی!
به هر حال مهم دل زدنه.. چه دل کسی رو بزنی. چه کسی دلت رو بزنه. چه دلت کسی رو بزنه. چه دله کسی تو رو بزنه!
هر کس به طریقی دل ما می شکند
بیگانه جدا دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا می شکند
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود . . .
نمیدونم چی شد؛
نمیدونم کجا رو اشتباه رفتم؛
نمیدونم چی رو گفتم که نباید میگفتم؛
اگه فاصله افتاده؛ اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم
چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره
که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره
نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه
تو رو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو یه لحظه برنمیداره
تو امید منی اما داری از دست من میری
با دستای خودت داری همه هستیمو میگیری
دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده
مگه میزاره دلتنگی مگه گریه امون میده
مریضم کرده تنهایی ببین حالم پریشونه
من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه
حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم
شاید از گریه خوابم برد... درا رو باز میزارم...
آره . . . درا رو باز میزارم که شاید برگردی . . .